پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - (ريشهيابي يك جدل و لغزش در تاويل متن قدسي) - سینا محمد
(ريشهيابي يك جدل و لغزش در تاويل متن قدسي)
سینا محمد
آنچه ما بر آن تاكيد داريم و مقدمهي بحث ما است تمايز هرمنوتيك كهن و امروزي، و نيز ضرورت غور منظم و مضبوط در متون كهن است كه نيازمند لوازم علمي و آموزشي ويژهاي است. برخلاف گلشيري، خرمشاهي كوشيده است تا از زمرهي معدود روشنفكراني باشد كه رجوعاش به متن الهي و سنت، هوس آلود نباشد، راهكارهاي مبتني بر تحمّل مشقت علم آموزي را ساليانِ سال برگزيده و آموخته و الفت يافته و با عمق نگاه و معرفت مبتني بر سنتِ لا يتغير الهي و معنويت ريشهدار و دانش كهن آشنا شده و سرانجام به تاويلي دست يافته كه بر آگاهيِ وسيع از دادههاي كهن و ريشهدار متكي است.
خرمشاهي خود به چنين فرآيندي اشاره داشته است؛ اگرچه پاسخ خرمشاهي به گلشيري چندان منصفانه نبود. او از نفيِ مطلقانگارانهي گلشيري عصباني بود و خود مقابله به مثل كرد؛ اما بركنار از اين وجه، پاسخ وي آن جا كه بر لوازم رجوعِ علمي به قرآن مجيد سخن ميگويد، به خوبي روشنگر نگاه ـ كاملاً ـ متفاوت يك انديشمند اهل تفسير و ترجمه تاويل امروزي است كه بر ذخاير هرمنوتيك كهن متكي است و با نگاه مدرن ـ كه حق مداخله را بدون سپري كردن مراحل و درجات آموختن منظمِ داناييها و دانستگيهاي لازم را به خود ميدهد ـ در تقابل است. براي فهم تقابل ريشهاي اين دو نگاه، قطعهاي از آن پاسخ را ميخوانيم:
«اخيراً آقاي هوشنگ گلشيري نقدي بر نثرِ ترجمهي اينجانب از قرآن كريم نوشته است و در مجموع با تاييد بعضي از گوشههاي كار، نثرِ مرا كه معيار و متعارف و امروزين و مفهوم است،: نثري نادرست، لذا ترجمه را ناموفق ارزيابي كرده است.
در اين مقاله به مدعيات و احكام ايشان پاسخ ميدهيم؛ اما پيش از آغازِ بحث، مقدماتي را بايد براي خوانندگان علاقهمند به مباحث نثر نويسي و ترجمه، به ويژه ترجمهي قرآن و نيز علاقهمندان به مسايل و انگيزههاي نقد نويسي،روشن كنم.
١ ـ ناقد هم در داستان نويسي و هم در هنر، طرفدار صورتگرايي يا فورماليسم است. راقم اين سطور هم در نقد هنري و ارزيابي آثار هنري طرفدار معنيگرايي و اصالت محتوا است. اين رشته سر دراز دارد... .
٢ ـ در عصر مولانا و حافظ هم صورتگرايان كه در عرف ما اهل صنعت و صنعتگري و لفّاظ شمرده ميشوند، بر مولانا و حافظ طعنهها ميزدهاند... .
٣ ـ قبول خاطر، يعني مردم فهم و مردم پسند افتادن يك اثر ـ مورد قبول خاص صورتگرايانِ لفظ پرداز نيست، و اگر اثر، مقبول طبع مردم و مردم پسند واقع شود، ميكوشند با دليل تراشي و سفسطهگري آن را از چشم مردم بيندازند ... .
تلقي ناصواب خرمشاهي از فرماليسم و صورتگرايي، واقعاً حيرتبرانگيز است. هر چند اين مقاله مشخصاً به جدل صورتگرايان و محتوا گرايان نميپردازد، خوب است گوشزد شود فرماليسم با ادا و اطوار و ژيگولمآبي ـ آن سان كه معنايش تا بدين اندازه تقليل و تنزل يافته ـ تعريف نميشود. ژرفناي فلسفي ـ زيبا شناختي فرماليسم كه دست كم از آغاز قرن بيستم تا امروز شالودهي جنبشهاي بزرگ در داستان نويسي، شعر، نقاشي، مجسمه سازي و سينماي قرن بيستمي جهان شد، نبايد تا اين اندازه عاميانه تلقي گردد.
دريغا كه هنوز تاثيرات مسموم ژورناليسم دههي چهل و مباحث مجلهي «فردوسي» در ميان ما ديده ميشود و تصور ميشود فرماليسم؛ يعني لفّاظي و عدم محتوا!!
در بخشي ديگر از اين پاسخ، بار ديگر به داشتنِ صلاحيت ترجمه ـ كه طبعاً فراتر از آن تفسير و تأويل و داوري و سنجش، صلاحيت افزونتري ميطلبد ـ اشاره شده است:
«اينها را ميگويم كه قرينهاي باشد براي كساني كه از سختكوشيهاي اين بنده در اين زمينه خبر ندارند. بنده اگر در جواني، يعني مثلاً سي سالگي دست به ترجمهي قرآن ميزدم، احتمال و امكان داشت كه دنبال فلان و بهمان سبك نثر نويسي بروم، ولي به لطف الهي اين گونه گرفتاريها را پيشترها از سرگذرانده بودم، و وقتي كه آهنگ ترجمهي قرآن كردم، حداقلِ بضاعت را در كار و بار ترجمه و نثر نويسي داشتم. همچنين در قرآن پژوهي و شناخت قرآن و تفسير و اصطلاحشناسي و واژگانِ آن، حداقل اُنس و مطالعه و تحقيق را داشتم... .
حاصل آن كه بنده اهل سر راست نويسي و سادهنويسي و ابهامزدايي و مفهوم گرايي هستم. به دنبال «معني» ميروم. لفظ هم به دنبال من ميآيد و شازدههاي هنري ـ ادبي نميدانند كه اگر دنبال «لفظ» بيفتند، لزوماً «معني» به دنبال آنها نميآيد.»
ظاهراً باز آشكار است كه اين منظر، با محل دعواي بعدي بين شاعران جوانِ معناستيز و شاعران ميانسالِ محتواگرا، نسبتي واضح دارد. خرمشاهي بر شفافيت تاكيد ميكند كه: «بنده طبعاً شيوايي طبيعي معنايي را بر زيبايي مصنوعي لفظي ترجيح ميدهم. ترجمهي بنده از قرآن كريم، ترجمهاي است بدون «گيره و گرهگرايي» با جانشين كردن شيوايي به جاي زيباييِ تقليدناپذير قرآن. از احساس همهگونه مسئوليت، زبان آدميزاده، يعني نثر معيار و معتدل و متعارف و مفهومگراي امروزين را در ترجمهي خود از كلاماللّه به كار گرفتهام؛ يعني نثري كه امثال آقاي گلشيري از معناداري و سرراستي و بياداييِ آن يكّه ميخورند.»
پيدا است كه در ريشهي بحث، نگاههاي متفاوتِ تفسيري و تاويلي وجود دارد. هرمنوتيك سنتي مبتني بر تقرب به معنا است و هرمنوتيك مدرن مبتني بر معنا ستيزي است؛ همان واقعيتي كه در سراسر آگاهي جديد روشنفكران گستردهتر است؛ اما كسي به كُنه آن در جدالهاي امروزين توجه نميكند، و بدتر از آن همه، گسست روشنفكرانِ جوان از غور و سلوك علمي و كسب لوازم مكالمه با متن كهن و بازخواني درست آن است كه موضوع مقالهي ما است، و بهانهاي كه با سخن نابهجاي شاعرِ ارجمند و افق كوتاه آن از نادانستگي و ترجمهي خطا آلود و ملكوك از آيهي معروف سورهي شعرا ـ دربارهي شاعران ـ پديد آمده، محرك بحث وسيع كنوني شده است. براي قطعيت بخشيدن به اين الگوي حدسي از مشكل اصلي، آخرين فراز از مقالهي «بوريا باف و كارگاه حرير» را مرور ميكنيم.
«حال وارد ماهيت ميشويم و پس از مقدمه، به پاسخگويي به بعضي از اقوال و احكام آن مقاله ميپردازيم:
امروزه به قول آقاي دكتر رواتي در نقد و پاسخ به حافظ پژوهي و شاهنامه پژوهي شاملو، دورهي حكيم باشيهاي ادبي گذشته است. آقاي گلشيري با كدام صلاحيت دربارهي ترجمه و نثر قرآن كريم حرف ميزند؟ آيا در علوم اسلامي دست دارد؟ يا در عربيّت؟ يا در ترجمه، آن هم ترجمهي قرآن؟ اين مدعا نياز به اثبات ندارد كه ايشان از عهدهي روخوانيِ حتّي دو صفحه از قرآن كريم بر نميآيد. اگر كسي قرآن شناس و قرآن پژوه و ترجمه شناس يا لااقل مترجم(حتي مترجم عمومي) نباشد، نميتواند اظهار نظر كند كه آيا سبك و سياقي كه فلان مترجم براي ترجمهي خود از قرآن پيش گرفته است، به جا است يا نه؛ البته ناقد اهل بخيه است، اما بخيه روي كار ميزند. در اين جا، ناقدِ خاص و متخصص بايد اظهار نظر كند، نه عام؛ و به قول سعدي
بورياباف اگر چه بافنده است نبرندش به كارگاه حرير
هزار سال بود كه قرآن را تحتاللفظي ترجمه ميكردند و پنجاه سال است كه پس از پيشتازيهاي امثال عبدالحسين آيتي و شادروان پاينده و قمشهاي، سبك ترجمهي سرراست در ترجمهي قرآن كريم به كار ميرود... .
اين كه پيشتر گفتم ناقدِ ترجمهي قرآن كريم بايد در علوم اسلامي و ادبيّت و عربيّت و قرآنشناسي و صناعت ترجمه دست داشته باشد، و حكيم باشيِ نخواند، ملا نباشد، كه لاجرم هرچه بگويد از سر معاومات عمومي خواهد بود.»
در مقابل اين ارجاع به ريشهها و لوازم داوري متن قدسي، گلشيري چيزي ميگويد كه در واقع بيان روشن و كليد جدالي است كه من ميكوشم آن را به ريشههايش بازگردانم:
«از زبان سعدي هم با صورتگرايان و لفظ آرايان عتابي فرمودهاند. راستش هر وقت در كنار حرفي از پوپر، بيتي از حافظ يا.... ميبينم و يا در بحثي و نقد و نظر كسي به قدما استشهاد ميكند، خندهام ميگيرد. نظام حافظ يا سعدي با من نميخواند، و گرچه مُقِرّم كه حافظ سرسلسلهي رندان جهان است و بيحضور سعدي فرهنگ ما كاستيها داشت، اما من اگر بخواهم اين بزرگان را در جريان زندهي امروز جاري سازم، تصحيح و تحشيه و معرفي به كنار ـ كه ارج خود دارد ـ بايد به خلق دوبارهي آنها بپردازم؛ مثل يكي دوكاري كه به نام من نوشتهاند، مثلاً معصوم سوم يا پنجم.»
اين قطعه را درست در كنار پاراگراف نقل شده از آقاي خرمشاهي به ياد داشته باشيم كه تا بحث جدايي دو نگاه را در برخورد به متن كهن قدسي و پرسش هرمنوتيك كهن برابر هرمنوتيك مدرن را به پيش ببريم، البته فراموش نكنيم كه مهمترين مسألهي ما سطحيگري و عدم شناخت درست متنِ قدسي است كه سببساز فروغلتيدن دلبستگان روشنفكري مدرن در ورطههاي هولناك است.
اكنون با مرور جدلي بين دو جريان و دو نگاه در حوزهي معرفت تأويلي، نگاه سنتي و توجه به ريشهدار بودن اين اختلاف در همهي حوزهها ـ و از جمله ترجمهي سادهي قرآن مجيد ـ به پيكرهي اصلي گفتوگويي ميپردازيم كه به بهانهي پاسخ به دريافتهاي ناصواب در مصاحبهي يك شاعر معاصر شكل گرفته است.
اي. اچ. گامبريج [E.H.Gombrich] در «موضوعهاي عصر ما» كه ميتوان آن را موضوعهاي دوران يا زمان ما نيز ترجمه كرد (To pics of our Time) حكايت و شعري را نقل كرده كه در كتابهاي گوناگون از جمله «كتاب ترديد» بازنويسي شده و من همان را نقل ميكنم:
يك روز «چوانگ تزو» همراه دوستش «هويي تزر» بر فراز پل زيباي رودخانهي هائو، گردش ميكردند. چوانگ گفت: «ببين اين ماهيها چقدر قشنگ از آب به بيرون ميجهند. اين نشانهي شادي آنها است» هويي گفت: «تو كه ماهي نيستي، چگونه ميتواني از شادي آنها خبر داشته باشي؟»
چوانگ در پاسخ گفت: «تو هم كه من نيستي، چگونه ميتواني بداني كه من از شادي آنها خبر ندارم؟» هويي گفت: «بله، من تو نيستم، و نميتوانم به درستي از دل تو خبر داشته باشم، اما در اين نكته هم هيچ شكي نيست كه تو ماهي نيستي، به خوبي روشن است كه تو نميتواني از شادي ماهيها باخبر باشي.» چوانگ گفت: «پس بگذار به آغاز بحث برگرديم. تو پرسيدي كه من چگونه ميتوانم از شادي ماهيها با خبر باشم و يا اين كه فكر ميكردي كه پاسخ را ميداني، باز اين را پرسيدي، اما من از شادي ماهيها به خاطر شادي خود باخبرم؛ شادي ديدن آنها از فراز پل هائو.»
به اين حكايت قديمي چيني كه زمانش به سيصد سال پيش از ميلاد مسيح باز ميگردد، يك هزار سال بعد، در شعري از «چي يو» چنين اشاره شده: «بحث چوانگ و هويي بر فراز پل هائو بيحاصل بود. / فكر آدمي از ذهن ديگر جانداران با خبر نيست. / ماهي خواري در پي صيد ماهيان است، ماهيها ميجهند/ نه از سر شادي، بل به نشانهي خطر / آب نه چندان ژرف، ماهيها اندك، ماهي خوار گرسنه/
ذهن او در كار، چشمها گشوده، در انتظار صيد /
از بيرون آرام مينمايد، اما از درون سخت پريشان است
چيزها چنان كه مينمايد نيستند، اما چه كسي ميداند؟»/
شاعر معنايي بي حاصل را به آگاهي شعر هزار سالِ پس از خود بدل كرده است. او از كجا ميداند؛ «ماهيان نه از سرشادي بلكه به نشانهي خطر ميجهند»؟ او از كجا ميداند ماهي خوار از بيرون آرام مينمايد، اما از درون سخت پريشان است؟
او از همهي آنچه در انتها است، تنها ميتواند يك چيز را كه در كفش مانده تكرار كند؛ «چيزها چنان كه مينمايند نيستند.» امروز پس از هزار و سيصد سال، ما حس ميكنيم آخرين كلمات شعر (اما چه كسي ميداند؟) نيز بيهوده است. ما حتي نميدانيم آيا كسي نميداند؟ اما تاكيد بر نادانستگي، همان سويهي معنوي اصلي دوران ظلمت و ترديد است كه در پايان قرن بيستم و دهههاي آخر آن بر معرفتشناسي پسامدرن سلطه يافت. از همين رو، سخن «شاعر» ميتوانست به كتيبهاي بر سر در خانهي شناختشناسيِ پسا مدرن تبديل شود و نادانستگي را به شناسنامهي روشنفكر معاصر بدل سازد. روحيهي ساري در آن حكايت و آن شعر، وقتي به انسان متفكر قرن بيستمي رسيد، كه در نسبيت و عدم قطعيت، شناور بود و به سوي «اگنوستيسيسم مدرن» پيش رفت. بالاخره ندانمگرايي او به اصالت نادانستگي و در واقع نامعنايي، در غلتيد و بدل شد. همهي اين روند پيچيدهي تحول معرفتي، زماني كه در آينهي مقعر روح و زندگي روشنفكر ايراني بازتاب يافت. گسسته از ريشه، همهي پديدههاي منطقه تغييرات فكر در غرب، به تكرار طوطي وار و «سور رئاليستي» و گيج و گول مطالبي منجر شد كه بسيار اندك اصلِ آن را در برداشت و در واقع، حاوي اغتشاش فكري است كه طي تاريخ دويست سالهي برخورد ما با انديشهي مدرن، همواره رخ داده است. امروز نيز در ميان ما افراد زيادي مصطلحات نو آمد را تكرار ميكنند؛ تاويل، ندانستگي، رهايي از دانستگي ـ به شيوهاي كه غربيان محصول ذن را بكار ميگيرند ـ معنا ناپذيري و... . مشكل و مسألهي بزرگ اينجا است كه متفكران غربي طي چالشهاي جدي با محصولات پيشين تفكر، و بازخواني ذخاير فكر فلسفي و علمي، و براساس يك خرد انتقادي پيگير، موفق به توليد جديد فكر و محصولات نوي انديشه شده و كوشيدند تا به گنجينههاي گذشته و سنتهاي معرفت قديم بازگردند و از آن در دانايي نو بهره بگيرند. رجوع هايدگر به ياكوب بوهمه، رجوع نيچه به سَنت ديونر سلوسي و آپولوني، رجوع دريدا به حرفان كابالهها،... و بهرهي قرائت و ارزيابي نو در معماري انديشهي فلسفي و زيبايي شناسانهي پسامدرنيستي و ضمناً پديداري انديشههاي جديدتر، ضمن نقد جدي بحران مدرنيسم و دستآوردهاي مدرنيستي، كاملاً آشكار است.
با تاسف، ركود و امتناع از انديشيدن سبب شد روشنفكران ما از چنين داد و ستدي و همچنين نقد و ارزيابي مستمر گذشتهي فكري ـ هنري خود، ناتوان باشند و يكسره با اين ذخاير، و حتي با انديشهي مدرن و منابع اصيل آن، بيگانه بمانند و با كاهلي بر اخبار پراكنده از رويدادهاي نوي آن، به سوي آنان مايل گرديده، همان شناخت مبهم و كاريكاتور گونه را تكرار كنند و به جاي تعمق و پژوهش و وارسي و غور در درياي متون و مراجع آشنا و بيگانه، به پيروي ناديدهورانه بسنده كنند.
روشنفكرانِ ناپژوهندهي ما، بر همان «چه كسي ميداند؟» شعر يوچييو تكيه كردهاند و از خود نپرسيدهاند؛ «آيا كسي نميداند؟» آنان حتي نيانديشيدهاند «اگر ما نميدانيم، آيا كسي نميداند؟» اين پرسش، ميتوانست آغاز مبارك توليدِ فكرِ نو، با اتكا به همهي منابع و ذخاير عظيمي باشد كه در حوزهي «معرفت ديگر» ميان ما و دو سنت ويژه و فرهنگ ما وجود داشت، و پژوهش آنها، ميتوانست راههاي تازهاي را در حوزهي تفكر فلسفي و زيباشناختي جديدتر براي جهان بگشايد؛ زيرا فراموش نكنيم منبع و متن كلام الهي، عيناً تنها و تنها در فرهنگ ما بر جاي مانده است كه ميتواند سرچشمهي طراوت بخش باشد. در عرصهي فرهنگ، هنر و انديشه، تنها سينماي ايران اين شجاعت را از خود بروز داد كه از چارچوب تجربه شده و آزمون غربي سرباز زده، راهي اصيل، نو، خودپو، ويژه و مولّد را در پيش بگيرد، و در جهان امروز، به دريچهي مكالمهي نوي فرهنگ و هنر، با ديگر دستآوردهاي بشري بدل گردد؛ اما در حوزهي توليد فكر و فلسفه و به ويژه فلسفي هنر و معرفتشناسي و... چون بسياري از قلمروهاي علمي، ما همچنان پيرو، مقلد و ناخلاق باقي ماندهايم.